تبليغاتX
سورناسور
موضوعات عمومی
sea01

مسافرت بودم چند روزی. بارندگی بود و رعد و برق های شلاقی. بیشتر اوقات را در خانه بودم. و یکی دو باری که به ساحل رفتم دریا رنگ شیر کاکائو گرفته بود به خودش از بس که باران باریده بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 17:44  توسط سورناسور  | 

در من درختی روییده است

که تا اعماق باریک ترین مویرگهایم شاخه دوانده

و ریشه هایش آنسان به زمینم دوخته

که گنجشکها بر فراز شانه هایم لانه می کنند

تبر هم دیگر چاره ساز نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 14:45  توسط سورناسور  | 

زمن هرآنکه او دور چو دل به سینه نزدیک

به من هرآنکه نزدیک از او جدا،جدا من

ستاره ها نهانند در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من

                                         "سیمین بهبهانی"

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 19:36  توسط سورناسور  | 

گیج و سرگردان

در محاصره ی نیزار

آوای اغواگر غوکان

می خواندم به هر سوی

فرو می روم به وهم

چون لاشه ای میان باتلاق

آسمان پر از تشتت ابرهای آشفته

ناگهان مرغابی ها

در هیئت یک پیکان

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 15:57  توسط سورناسور  | 

1.

  عصر یک روز پاییزی بود. جمعه بود یا یک روز تعطیل دیگر. درست یادم نیست. رختها را از بند جمع می کردم در بالکن. گربه ای حزن انگیز صدایم کرد گویی. زیر بالکن بود و نگاهم می کرد. چیزی می خواست. گرسنه بود انگار. از یخچال چند ورق کالباس برداشتم. تکه ای را انداختم پایین. با ولع آن را خورد. و نگاهم کرد. تکه ای دیگر. وباز نگاهم کرد. ناگهان احساس کردم سالهاست که می شناسمش. گربه آرام نگاهم می کرد. پیوندی شکل گرفت بین ما. لحظه ی غریبی بود. احساس کردم او را می فهمم.

 

2.

  پسرک کیفش را روی میز خالی کرد. یک شکلات و مجموعه حیوانات پلاستیکی. پسرک مجذوب داستان سرایی من با حیوانات شده بود. و گاه در میان روایت سوالاتی می کرد. پاسخ ها همانهایی بودند که انتظار داشت. سرشار از رضایتمندی بود. ناگهان در یک لحظه ی خاص حسی از یگانگی بین من و او شکل گرفت. من خود او بودم انگار. پسرک تنها شکلاتش را با من قسمت کرد.

 

3.

  در یک مسابقه اتفاق افتاد. حاضرین به چند گروه تقسیم شدند. به هر گروه ده برگ کاغذ داده شد. گروهی که بلندترین برج را با کاغذها می ساخت – در کمترین زمان البته – برنده بود. ایده ام را گفتم. گروه پذیرفت. همه می باید قیفهای مخروطی درست می کردند. بجز او بقیه چندان مهارتی نداشتند. بار گروه بر ما دو نفر بود بیشتر. مخروطها را درست کردیم. برج را ساختیم. در حداکثر ارتفاع. و زودتر از دیگر گروهها. ناگهان آن لحظه ی شگفت رخ داد. احساس یکی بودن. بین من و او. چیزی از نگاهش منتشر می شد. که مرا در بر می گرفت. و چیزی از من. که در لبخند عمیقش موج می زد.

 

4.

  این بار آهسته و بطئی فرا رسید آن لحظه. واژه ای را جستجو می کردم شاید. صفحه ای باز شد.چیزی دیدم. چیزی خواندم. چیزی در من شکفت انگار. صفحه ای دیگر. واژه ای دیگر. چیزی گمشده آرام آرام نمایان می شد در من. کلمات تازه ام می کرد. ناگهان دیدم آکنده ام از چیزی که نبود پیش از این در من. دیدم پرم از ادراک وجود کسی که نمی دانستم کیست.     

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 16:18  توسط سورناسور  | 

پرستو

دو پرنده

دو پرستو شاید

کوچ ناگزیرشان

از دو مسیر مقدر شده

در انتها اما

باز می یابند یکدگر را

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 19:37  توسط سورناسور  | 
بادبادک

 چند روزی بود که دیگر بادبادکش بر فراز تپه دیده نمی شد. در این مدت فقط یکی دو بار برای خرید به بازار ده آمده بود. پیش از این هر روز دم غروب بالای تپه می رفت و بادبادکش را هوا می کرد. خانه اش کنار تپه بود. هم خانه اش و هم محل کارش. مردم ده او را به اسم هواشناس می شناختند. بچه ها اما از او بنام آقای بادبادک باز صحبت می کردند. با تاسیس ایستگاه هواشناسی به آنجا آمده بود. تنها بود و شبها تا دیر وقت چراغ خانه اش روشن می ماند. مردان کنجکاو ده از پشت پنجره ی اتاقش دیده بودند که تا دیرگاه می نویسد. بر روی کاغذهایی بزرگ. قطعاً گزارشات هواشناسی نبود. چرا که روز بعد بادبادکش را با همان کاغذها می ساخت. و غروب که می شد آن را به هوا می فرستاد.

 عاقبت بچه های ده علت غیبت چند روزه ی بادبادک هایش را در محوطه ی باز ایستگاه هواشناسی یافتند. یک بادبادک بزرگ. بزرگترین بادبادکی که تا به حال دیده بودند. پر از نوشته های ریز و بدون فاصله. همچون اوراد دعانویسان. سطح بادبادک سیاه شده بود از خطوط و باز گویی برای نوشته ها جا کم داشت. آنگونه که حروف و کلمات فشرده و درهم بودند. در تمام این چند روز مرد هواشناس مشغول ساخت بادبادک بزرگ بوده بی شک. و البته نوشتن انبوهی از جملات بر آن که تنها برای خودش مفهوم بود. حال او منتظر وزش باد مناسب بود. بر اساس پیش بینی هایش باید تا دو روز دیگر صبر می کرد. و سرانجام عصر روز دوم بود که باد شروع به وزیدن کرد.همه چیز مهیا بود. قرقره طناب به قلاب ها متصل شده بود و قلاب ها توسط میخ هایی بزرگ به زمین ثابت شده بودند. آن روز بچه های ده شاهد پرواز سنگین بادبادک بزرگی بودند که به سختی آغاز می شد. مرد هواشناس بادبادک را همچون کایت بر فراز سرش گرفته بود و می دوید. هم زمان نیز طناب را وا می داد. بادبادک رفته رفته اوج گرفت . مهار بادبادک در آسمان برایش دشوار بود. ناگزیر بود نوسان سرعت باد را با شل و سفت کردن طناب خنثی کند تا تعادل بادبادک حفظ شود. بین قرقره ی میخ شده در زمین و بادبادک ایستاده بود و در حالیکه طناب را دور مچش پیچانده بود با گام هایی نامنظم به جلو و عقب می رفت. رقص نا موزونی بود. کم کم داشت غروب می شد و سرعت باد هم بیشتر. گهگاه بادبادک او را با قدرت به سمت خود می کشید. بچه ها مجذوب رقص دیوانه وار بادبادک در آسمان بودند. باد تندتر وزید و مرد چند گامی به سوی بادبادک کشیده شد. خواست طناب را از دور مچش رها کند اما مجال آن را نیافت و باز در جهت باد کشیده شد. قرقره از طناب خالی شده بود و کشش بادبادک بی قرار میخ ها را تکان می داد. ناگهان باد طوفان شد انگار. میخ ها از جا کنده شدند. مرد ابتدا مسافتی را دوید به ناچار اما سرعت بادبادک بیشتر بود. پاهایش از زمین کنده شد و آویزان از طناب بادبادک به آسمان رفت. جیغ بلند دخترکی که نظاره گر ماجرا بود وی را مشایعت کرد. بادبادک در آسمان دورتر و دورتر می شد و پیکر بادبادک باز در پی اش کوچک و کوچک تر. تا آنکه هر دو در آسمان خاکستری غروب ناپدید شدند.   

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 19:59  توسط سورناسور  | 
 

                                                   من بودم و باغ رنگ در آیینه

 

صد منظرِۀ قشنگ در آیینه

 

ناگاه تماشای مرا برهم زد

 

نفرین به حضور سنگ در آیینه

 

زنده یاد حسن حسینی                                    

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 17:41  توسط سورناسور  |