تبليغاتX
سورناسور
موضوعات عمومی
بر درختی خشکیده

لانه ای بنا کردم

به آوازم

شاخه ها گسترانید

اما

کم کم

میله های زندانم شد

شاخه های نورسته

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 18:57  توسط سورناسور  | 

به سوی تو باز خواهم گشت با زخم های کهنه و بازی که اراده ی شیطان را جار می زنند تا مومن ترین فرشتگانت حتی به تردید بیفتند.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 17:37  توسط سورناسور  | 

آفرودیت

با تن پوشی از حریر

و تاجی از بنفشه

- که بیشتر از همیشه به تو او را شبیه کرده است -

ایستاده بر دروازه ی شعرهایت

و با تبسمی که دامنه ی انتشارش

تا قله های بیستون و

اعماق دل های مجنون می رسد

گمشده های این جاده ی بی بازگشت را

به لحظه های زیبای تو دعوت می کند

ومن که هر وقت مهمان می شوم به تازه شدن در هوای تو

دیگر دلم نمی خواهد برگردم

دوست دارم به انتهای جاده هم اگر برسم

به آستانه ی پرشکوه شعرهایت بدوزمش

که شروعی جاودانه است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 18:17  توسط سورناسور  | 

 به غروب چیزی نمانده بود. کمرش خمیده بود از سنگینی آنچه به گردن داشت. و التهاب زخمهایش آن روز بی تاب تر از همیشه کرده بود او را. درست نمی دانست از کی این دو حفره ی خونین در کف دستانش پیدا شده اند. و دردناک و عجیب تر آنکه از میان زخمهایش گاه و بیگاه پروانه هایی خونین بال سر بر می آوردند. هرگاه پروانه ای تقلا می کرد تا از درون جراحاتش خود را بیرون بکشد دردی جانکاه از دستانش تا به اعماق سینه اش امتداد می یافت. و او این زجر مزمن را هر بار تحمل می کرد. اما همیشه مراقب بود هیچ پروانه ای نگریزد از دستانش. می دانست اگر حتی یکی از آنها فرار کند او را فاش خواهد کرد. او پروانه ها را پیش از آنکه بالهایشان از خون خشک شود از سوزن و ریسمانی می گذراند. گرچه با فرو رفتن سوزن در سر هرپروانه سوزشی فلج کننده اعصابش را می سود اما خود را ناگزیر می دید. وپروانه ها قطار می شدند از پی هم چون اسیرانی مرده در بند. آنگاه ابتدا و انتهای ریسمان پر شده از پیکر پروانه ها را به هم گره می زد و چون تسبیحی دهشتناک به گردن می آویخت. هر روز که می گذشت با زایش هر پروانه ای  از زخمهایش ، جسمش بیشتر و بیشتر تحلیل می رفت. و روانش فرسوده تر می گشت. رفته رفته رشته های پروانه در گردنش انبوه تر می شد. پشتش هم خمیده تر. تا عاقبت آن روز اتفاق افتاد . . . روزی  که بی تاب تر از همیشه گشته بود از فرط درد پروانه ای جسور در پی غفلت ناشی از آلام بی امانش گریخت از میان زخم کف دستش به سمت آسمان. و فضا پر شد از خطوط شکسته و تیزی که از پی حرکت تند بالهایش بجا می ماند. پروانه ای سرخ که چون شعله ای در آسمان فاش می رقصید. و همگان آن را دیدند عاقبت. ناگاه تمام پروانه های آویخته در گردنش جان گرفتند. و چون تجسمی از عصیان به سوی آسمان بر خاستند. و او را چون لاشه ای بر دار خود آویختند. آسمان سرخ گشته بود و در بی کرانگی شفق پیکری آویزان در میان حلقه هایی از پروانه گم می شد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 17:26  توسط سورناسور  | 

سزار خوابگرد

هر شب پرسه می زند در سرت

او سرگردان در هزار توی ذهن تو است

و افسوس که به صبح آینده ره نخواهد برد انگار

از او مخواه که بیابد تو را

خورشید

پایان او است

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 13:7  توسط سورناسور  | 
منزه ترین واژه را

به آیه های زلال ایثار

تطهیر می کنم

و آن را

- در زیر بارش شلاق شماتت -

تقدیم می کنم به تو

 

مصلوبم می کنی بر آن

به گناه ناهمگونی اش شاید

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 19:46  توسط سورناسور  | 

چرا دیگر به سراغم نمی آیی

نمی بینی چگونه دل تنگت شده ام

که شبها به مهتابی می روم

و تا دیر وقت لا به لای ستاره ها می گردم

بعد با چشمان پر ستاره بر می گردم

و پنجره را تا صبح باز می گذارم

+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 9:35  توسط سورناسور  | 

بهتر است

به موهای ژولیده ات

شانه ای بکشی

و از پشت رنگ پریده ات

بیرون بیایی

نیاز تو

به یک خانه تکانی مفصل

بیشتر از این قرص های سپید است

که کنار فنجان قهوه ات

                 قطار کرده ای

چیزهایی را که تاریخ مصرفشان گذشته

                                  پشت در بگذار

نیمکت های خیس

نئون های خاموش سینما

کلاغ ها

برگ ها

بادها

و اعتیادات دیگرت

همه

    و همه را

              پشت در بگذار

پاییز

برای خداحافظی هم که شده

با چمدانی بزرگ

به دیدارت خواهد آمد

 

به موهای ژولیده ات

دستی بکش

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 12:20  توسط سورناسور  |