تبليغاتX
سورناسور
موضوعات عمومی
pari

پسرک عاشق پری کوچولوی دریایی شده بود و هر روز تنگ غروب واسه دیدنش به ساحل می رفت. پری کوچولو هم که تنها بود و تنهاییش با اومدن پسرک پر می شد روزا دم غروب می رفت لب ساحل تا پسرک رو ملاقات کنه. یه مدت که گذشت پری کوچولو احساس کرد اوقاتی رو که با پسرک می گذرونه خیلی کمه.اون می خواست پسرک رو همیشه و همه وقت داشته باشه. واسه همین از پسرک خواست که دریایی بشه! پسرک اما شنا بلد نبود و به همین خاطر هم پری کوچولو با زحمت زیاد بهش شنا یاد داد. حالا پسرک می تونست تو دریا هم پیش پری کوچولو باشه. اما قضیه به همین جا ختم نشد. پری کوچولو احساس می کرد پسرک هنوز دریایی نشده! اونوقت برای این که کار درست بشه پوست ماهیای بیچاره رو می کند و تن پسرک می کرد. بعد مجبورش می کرد مثل ماهیا شنا کنه. اما بازفکر می کرد که یه جای کار می لنگه و پسرک اون طور که باید دریایی نشده.پری کوچولو هر راهی رو که به فکرش می رسید رفت وهر کاری هم که از دستش بر می اومد انجام داد تا بلکه بتونه پسرک رو دریایی کنه اما هر چه بیشتر تلاش می کرد کمتر نتیجه می گرفت. خلاصه پسرک هم خسته شده بود از این که همش ادای ماهیا رو دربیاره و هر روز غمگین و غمگین تر می شد. تا این که یه روز که دیگه حسابی کاسه ی صبرش لبریز شده بود ناگهان از آب بیرون جهید و بدون اینکه کسی یادش داده باشه شروع کرد به پرواز کردن مثل یک مرغ دریایی .پسرک توآسمون بی انتها بالا و بالاتر می رفت و پهنه ی دریا زیر پاش کوچک و کوچکتر می شد.اونقدر بالا رفت که دیگه هیچکی اونو ندید.بعد از این اتفاق بود که پری کوچولو هر روز می رفت لب ساحل منتظر می نشست تا بلکه یکی بیادو اونو از تنهایی در بیاره. 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 8:53  توسط سورناسور  | 
tabirekhab

  

 حدود یک هفته قبل از رفتنش پرسید از من: " شما تعبیر خواب بلدین؟ " گفتم: " تعبیر خوابای خودمو می دونم. البته هر کسی می تونه زبان خوابای خودشو بفهمه اگه یه کم تامل کنه." و بعد پرسیدم:" خب حالا خواب چیو دیدین؟ " گفت: " خواب کفشو. تو خواب بهم یه جفت کفش دادن." نگفت کی داد. گفتم: " می گن دیدن کفش تو خواب معمولاً نشونه ی غم و غصه هستش." گفت: " اما کفشا سبز بودن. فقط یه کم برام بزرگ بودن! " رنگ سبز را خیلی دوست داشت و یقیناً این رنگ برای او نشانه ی خاصی بود. البته این موضوع ارتباطی به نماد سازی در انتخابات اخیر نداشت. و الآن که فکر میکنم می بینم چه زود آن کفش ها برایش اندازه شدند.    

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 9:15  توسط سورناسور  | 
soog

چرا مومیایی ات نکردند

ای تندیس صداقت

ای مرجع مهربانی

 

فرشته ها بال می ساییدند بر خاک

وقتی که خاک متبرک می شد از نجابت پیکرت

 

گرانش حضورت در زمین

 دورترین کهکشان ها را به خود می خواند

وهستی تابع نظام وجود تو می گشت خارج از هر قاعده ای

 

جهان مسیر تکامل را میانبر زده بود با تو

وتکامل مفهومی تازه یافته بود

و جاودانگی

آنگاه که با نام تو پیوند یافت

 

                                       28/3/88

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 11:52  توسط سورناسور  | 
ash

 زن سبزی ها را با پشت کارد مرتب کرد. با برش های متوالی آنها را خرد می کرد. دیگ روی اجاق گاز می جوشید. بنشن ها در دیگ می چرخیدند. به دیگ نگاهی کرد. کارد را روی تخته گذاشت.جعبه ی رشته ها را از توی کابینت برداشت. آن را توی دیگ خالی کرد. دیگ لحظه ای فروکش کرد. باز به غل غل افتاد. رشته ها بی تاب بودند. زن کارد را برداشت. بقیه ی سبزی ها را خرد کرد. دیگ سرریز شد. شعله جز جز می کرد. زن دستش را روی تخته گذاشت. چشمانش را بست. نفسش را حبس کرد. دسته ی چاقو را فشرد. و سر انگشتانش را زیر تیغه ی آن قط زد. چشم هایش را باز کرد. خیلی درد نداشت. تخته را برداشت. سبزی ها را توی دیگ سر داد. تکه انگشتانش را هم. در دیگ را کج گذاشت. دستش می لرزید. داشت ضعف می کرد. قطره های خون روی پایش می چکید. چادرش را سر کرد. و سراسیمه زد بیرون. پشت در زانوانش سست شد. چشم هایش سیاهی رفت. به دیوار تکیه زد یک لحظه. و بعد کف کوچه غش کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 16:6  توسط سورناسور  | 
parvaz

 بساط صبحانه را از روی میز آشپزخانه جمع کرد. استکانها و ظرفهای کثیف را توی سینک ظرفشویی گذاشت. یک استکان تمیز از توی کابینت درآورد. کتری روی اجاق گاز غل غل می کرد. قوری را از روی آن برداشت و استکان را پر کرد. آن را روی میز گذاشت و روی صندلی نشست. چشمش به خرده نانهای روی میز افتاد. دوباره بلند شد و به دنبال دستمال سفره کشوهای کابینت را جستجو کرد. ناگهان آن را آویخته بر دستگیره ی پنجره ی آشپزخانه یافت. دستمال را برداشت. پنجره را هم باز کرد. نسیم مطبوعی صورتش را نوازش کرد. سرش را از پنجره بیرون آورد. چشمانش را بست و ریه هایش را از هوای تازه ی صبحگاهی پر کرد. به آسمان نگاه کرد. دلش می خواست از آبی آن بخورد. چند لکه ی ابر سفید پس زمینه ی کبوترهایی شده بود که به خالهای متحرکی می ماندند. نگاهش کبوترها را دنبال کرد. یکی از آنها جدای از بقیه پرواز می کرد. در ارتفاعی بالاتر. رها از همه چیز فقط پرواز می کرد. آرزو کرد برای یک لحظه هم که شده کبوتر باشد. از پنجره پرید و تا آنجا که می توانست اوج گرفت. به کبوترها نزدیک شده بود. به سختی خودش را به ارتفاع کبوتر تنها رساند. کبوتر پروازش  را با او هم آهنگ کرد. بال در بال هم در آسمان شنا می کردند. آسمان را می بلعیدند. زمان را پشت سر گذاشته بودند. گویی لحظاتشان تناهی نداشت. کم کم داشت خسته می شد. جسمش ظرفیت تداوم پرواز را نداشت. باید بر می گشت. از کبوتر خواست که با هم برگردند.

                    .                    .                    .                    .                    .                                 

هنوز دستمال سفره توی دستش بود. در عین خستگی احساس سبکی می کرد. بی قیدانه روی صندلی ولو شد. استکان چای را لمس کرد. خیلی سرد نشده بود. آن را برداشت. هنوز از آن نخورده بود که صدای بال زدن کبوتری که از پنجره به آشپزخانه آمده بود توجه اش را جلب کرد. کبوتر روی میز فرود آمد. استکان چای را روی میز گذاشت و به کبوتر نگاه کرد که داشت خرده نانها را از روی میز برمی چید. 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 10:4  توسط سورناسور  | 
rabete

 ظهر تابستان بود. پسرک از خانه بیرون آمد. دم در ایستاد. دخترک در کوچه تنها بود. رکابی قرمزی پوشیده بود. با دامنی سفید و چین دار. موهایش را خرگوشی بسته بودند. با دو کش صورتی. همرنگ کفشهایش. با یک تکه گچ روی زمین خط می کشید. تازه آمده بودند آنجا. خانه شان ته کوچه بن بست بود. بار دوم بود که او را می دید. بچه های محله همه از پسرک بزرگ تر بودند. و او اغلب تنها در کوچه بازی می کرد. می خواست که با دخترک همبازی شود. احساسی متعارض او را باز می داشت. هنوز ورودش را به قلمرو خودش نپذیرفته بود. دفعه ی قبل او را با مادرش دیده بود. مادرش زیبا بود. و جوانتر از مادر خودش. پسرک آمد وسط کوچه. کوچه ساکت بود. صدای اگزوز خراب موتوری در خیابان اصلی فضا را خراشید و رفت. با قدم هایی مردد به طرف دخترک رفت. دخترک نگاهش کرد. نزدیک دخترک ایستاد. دخترک پا شد. بازوی دخترک را گرفت و دهانش را به آن چسباند. دندانهایش را در نرمی گوشتش فرو کرد. بی تصمیمی از قبل. خود انگیخته و با نیرویی متراکم شده از مدتهای مدید. جیغ دخترک با طنین کش داری در سرش پیچید. دستش را ول کرد و دوید همچون باد به سوی خانه. در بسته شده بود. تند و پی در پی به در می کوبید. دیر زمانی گذشت انگار تا مادرش در را باز کرد. با دستانی تا آرنج خیس وآغشته به کف صابون. دامن مادرش را محکم چسبید و بغضش را در آن خالی کرد. مادرش مبهوت از رفتارش. هیجان زیادی را متحمل شده بود. مدتی طول کشید تا آرام شد. نمی توانست از احساس گنگش خلاصی یابد. از مادرش جدا شد. و آرام به سمت دستشویی رفت. سعی می کرد شلوارش کمتر با پاهایش تماس پیدا کند. کفش هایش هم خیس شده بود. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 12:53  توسط سورناسور  | 
mavajeed

با شنیدن صدایش با هیجان به طرفش دوید. مقابل دریچه ی آن چمباتمه زد. و خیره به جریان آن سوی دریچه شد. پسرک مجذوب ماشین لباسشویی بود. اوایل از صدایش می ترسید. روشن که می شد می گریخت به سمت دورترین نقطه ی خانه. و از دور به آن می نگریست. کم کم فاصله اش را کمتر و کمتر کرد. رفته رفته ترسش به حیرت مبدل شد. و حیرتش به شیفتگی. حرکت دوار آب در آن سوی شیشه مسحورش می کرد. هر از چند گاهی جهت دوران معکوس می شد. پسرک محو پیچش رنگین لباس ها بود. در انبوهی از کف صابون. ناگهان سرعت گردش تندتر شد. پسرک نزدیکتر کشیده شد. ماشین روی دور تند افتاد. مارپیچی از رنگ بود که می رفت به عمق. پسرک رفت درون ماشین. در گرداب لباس و کف غوطه ور بود. و لبریز از شعفی مبهم. دور دنیا می چرخید. دنیا دور او می چرخید. همه چیز شسته می شد. همه چیز تازه می شد. همه چیز نو. سرعت چرخش کم شد. پسرک برگشت. ماشین خاموش شد. پسرک پا شد. جست و خیزی کرد. سبک پا و چابک. وجد زیبایی یافته بود. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:53  توسط سورناسور  | 
franch

 از غار بیرون آمد. باد ملایمی طره اش را روی چشمانش انداخت. هنوز در خلسه بود. هوا روشن بود اما خورشید از پشت غبار شیمیایی دیده نمی شد. ماسک را روی صورتش کشید. بعد تسمه های روی دوشش را امتحان کرد. طنابها را گرفت و آنها را دور مچش پیچاند. چند قدم جلوتر آمد. چتر پاراگلایدر به دنبالش روی کف غار کشیده شد. به آسمان نگاه کرد. وقت زیادی نداشت. برگشت و چتر را روی زمین باز کرد. طنابها را محکم گرفت. تا بریدگی صخره ی جلوی غار فاصله ی زیادی نبود. بر افقی نامعلوم متمرکز شد. ابتدا آهسته، بعد کم کم سرعتش را بیشتر و بیشتر کرد. چتر پاراگلایدر بالای سرش رسیده بود. پاهایش از زمین کنده شد. شیب تند زیر صخره فاصله اش را با زمین بیشتر کرد. همراه با باد شد و کم کم اوج گرفت. اگر باد همینطور می وزید می توانست به موقع برسد. صدای قطرات پراکنده ی باران شیمیایی بر سطح چتر نگرانش کرد. سعی کرد با سرعت بیشتری پیش برود. بر فراز جنگل سوخته رسیده بود. بازمانده ی پرنده ها یکی یکی به زیر چترش جمع شدند. هراس از باران شیمیایی پروازشان را زیر چتر منظم کرده بود. باران داشت  تندتر می شد و دیگر پرنده ی سرگردانی نمانده بود. جنگل را دور زدند و به سمت غار راهی شدند. طنین غرش رعد بود که بدرقه شان می کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 10:52  توسط سورناسور  |