تبليغاتX
سورناسور
موضوعات عمومی

گیج و سرگردان

در محاصره ی نیزار

آوای اغواگر غوکان

می خواندم به هر سوی

فرو می روم به وهم

چون لاشه ای میان باتلاق

آسمان پر از تشتت ابرهای آشفته

ناگهان مرغابی ها

در هیئت یک پیکان

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 15:57  توسط سورناسور  | 

1.

  عصر یک روز پاییزی بود. جمعه بود یا یک روز تعطیل دیگر. درست یادم نیست. رختها را از بند جمع می کردم در بالکن. گربه ای حزن انگیز صدایم کرد گویی. زیر بالکن بود و نگاهم می کرد. چیزی می خواست. گرسنه بود انگار. از یخچال چند ورق کالباس برداشتم. تکه ای را انداختم پایین. با ولع آن را خورد. و نگاهم کرد. تکه ای دیگر. وباز نگاهم کرد. ناگهان احساس کردم سالهاست که می شناسمش. گربه آرام نگاهم می کرد. پیوندی شکل گرفت بین ما. لحظه ی غریبی بود. احساس کردم او را می فهمم.

 

2.

  پسرک کیفش را روی میز خالی کرد. یک شکلات و مجموعه حیوانات پلاستیکی. پسرک مجذوب داستان سرایی من با حیوانات شده بود. و گاه در میان روایت سوالاتی می کرد. پاسخ ها همانهایی بودند که انتظار داشت. سرشار از رضایتمندی بود. ناگهان در یک لحظه ی خاص حسی از یگانگی بین من و او شکل گرفت. من خود او بودم انگار. پسرک تنها شکلاتش را با من قسمت کرد.

 

3.

  در یک مسابقه اتفاق افتاد. حاضرین به چند گروه تقسیم شدند. به هر گروه ده برگ کاغذ داده شد. گروهی که بلندترین برج را با کاغذها می ساخت – در کمترین زمان البته – برنده بود. ایده ام را گفتم. گروه پذیرفت. همه می باید قیفهای مخروطی درست می کردند. بجز او بقیه چندان مهارتی نداشتند. بار گروه بر ما دو نفر بود بیشتر. مخروطها را درست کردیم. برج را ساختیم. در حداکثر ارتفاع. و زودتر از دیگر گروهها. ناگهان آن لحظه ی شگفت رخ داد. احساس یکی بودن. بین من و او. چیزی از نگاهش منتشر می شد. که مرا در بر می گرفت. و چیزی از من. که در لبخند عمیقش موج می زد.

 

4.

  این بار آهسته و بطئی فرا رسید آن لحظه. واژه ای را جستجو می کردم شاید. صفحه ای باز شد.چیزی دیدم. چیزی خواندم. چیزی در من شکفت انگار. صفحه ای دیگر. واژه ای دیگر. چیزی گمشده آرام آرام نمایان می شد در من. کلمات تازه ام می کرد. ناگهان دیدم آکنده ام از چیزی که نبود پیش از این در من. دیدم پرم از ادراک وجود کسی که نمی دانستم کیست.     

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 16:18  توسط سورناسور  | 

پرستو

دو پرنده

دو پرستو شاید

کوچ ناگزیرشان

از دو مسیر مقدر شده

در انتها اما

باز می یابند یکدگر را

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 19:37  توسط سورناسور  | 
بادبادک

 چند روزی بود که دیگر بادبادکش بر فراز تپه دیده نمی شد. در این مدت فقط یکی دو بار برای خرید به بازار ده آمده بود. پیش از این هر روز دم غروب بالای تپه می رفت و بادبادکش را هوا می کرد. خانه اش کنار تپه بود. هم خانه اش و هم محل کارش. مردم ده او را به اسم هواشناس می شناختند. بچه ها اما از او بنام آقای بادبادک باز صحبت می کردند. با تاسیس ایستگاه هواشناسی به آنجا آمده بود. تنها بود و شبها تا دیر وقت چراغ خانه اش روشن می ماند. مردان کنجکاو ده از پشت پنجره ی اتاقش دیده بودند که تا دیرگاه می نویسد. بر روی کاغذهایی بزرگ. قطعاً گزارشات هواشناسی نبود. چرا که روز بعد بادبادکش را با همان کاغذها می ساخت. و غروب که می شد آن را به هوا می فرستاد.

 عاقبت بچه های ده علت غیبت چند روزه ی بادبادک هایش را در محوطه ی باز ایستگاه هواشناسی یافتند. یک بادبادک بزرگ. بزرگترین بادبادکی که تا به حال دیده بودند. پر از نوشته های ریز و بدون فاصله. همچون اوراد دعانویسان. سطح بادبادک سیاه شده بود از خطوط و باز گویی برای نوشته ها جا کم داشت. آنگونه که حروف و کلمات فشرده و درهم بودند. در تمام این چند روز مرد هواشناس مشغول ساخت بادبادک بزرگ بوده بی شک. و البته نوشتن انبوهی از جملات بر آن که تنها برای خودش مفهوم بود. حال او منتظر وزش باد مناسب بود. بر اساس پیش بینی هایش باید تا دو روز دیگر صبر می کرد. و سرانجام عصر روز دوم بود که باد شروع به وزیدن کرد.همه چیز مهیا بود. قرقره طناب به قلاب ها متصل شده بود و قلاب ها توسط میخ هایی بزرگ به زمین ثابت شده بودند. آن روز بچه های ده شاهد پرواز سنگین بادبادک بزرگی بودند که به سختی آغاز می شد. مرد هواشناس بادبادک را همچون کایت بر فراز سرش گرفته بود و می دوید. هم زمان نیز طناب را وا می داد. بادبادک رفته رفته اوج گرفت . مهار بادبادک در آسمان برایش دشوار بود. ناگزیر بود نوسان سرعت باد را با شل و سفت کردن طناب خنثی کند تا تعادل بادبادک حفظ شود. بین قرقره ی میخ شده در زمین و بادبادک ایستاده بود و در حالیکه طناب را دور مچش پیچانده بود با گام هایی نامنظم به جلو و عقب می رفت. رقص نا موزونی بود. کم کم داشت غروب می شد و سرعت باد هم بیشتر. گهگاه بادبادک او را با قدرت به سمت خود می کشید. بچه ها مجذوب رقص دیوانه وار بادبادک در آسمان بودند. باد تندتر وزید و مرد چند گامی به سوی بادبادک کشیده شد. خواست طناب را از دور مچش رها کند اما مجال آن را نیافت و باز در جهت باد کشیده شد. قرقره از طناب خالی شده بود و کشش بادبادک بی قرار میخ ها را تکان می داد. ناگهان باد طوفان شد انگار. میخ ها از جا کنده شدند. مرد ابتدا مسافتی را دوید به ناچار اما سرعت بادبادک بیشتر بود. پاهایش از زمین کنده شد و آویزان از طناب بادبادک به آسمان رفت. جیغ بلند دخترکی که نظاره گر ماجرا بود وی را مشایعت کرد. بادبادک در آسمان دورتر و دورتر می شد و پیکر بادبادک باز در پی اش کوچک و کوچک تر. تا آنکه هر دو در آسمان خاکستری غروب ناپدید شدند.   

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 19:59  توسط سورناسور  | 
آیینه

من بودم و باغ رنگ در آیینه

 

صد منظرِۀ قشنگ در آیینه

 

ناگاه تماشای مرا برهم زد

 

نفرین به حضور سنگ در آیینه

 

زنده یاد حسن حسینی                                    

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 17:41  توسط سورناسور  | 
حباب

پسرک حباب های صابون را یکی یکی رها می کرد. حباب ها در فضا می چرخیدند و آرام آرام دور می شدند. پسرک هر حباب را دنبال می کرد با نگاهش تا وقتی که دیگر آن را نمی دید. آنگاه حبابی دیگر درست می کرد بزرگتر از قبلی. حباب ها هر چه بزرگتر می شدند دشوارتر از انتهای فوتکش کنده می شدند. انعکاس تصاویر بر سطح حباب ها دلفریب بود. تصویر حباب ها در چشمان پسرک رویایی. پسرک غرق در حباب ها شده بود. لحظه ای چشمانش را فرو بست. نفس عمیقی کشید و آن را نگه داشت. فوتکش را جلو دهانش برد. آنگاه پیوسته و ممتد در آن دمید. حباب رفته رفته بزرگ و بزرگتر می شد. بزرگتر از تمام حباب هایی که ساخته بود. و پسرک همچنان بی انقطاع می دمید. به اندازه ی خود پسرک شده بود حباب که ناگهان... حباب پسرک را در بر گرفت. پسرک درون حباب بزرگ به آسمان می رفت آهسته و چرخان. و به زمین می نگریست که داشت آرام آرام از آن فاصله می گرفت. انبوه حباب هایی که ساخته بود دوره اش کرده بودند و به گردش می چرخیدند. چونان رقصندگانی که به پیشوازش آمده باشند. خیلی طول نکشید اما... که حباب بزرگ ترکید. وپسرک رها شد. وحشت بود که وجودش را تسخیر می کرد و او مأیوسانه دست و پا می زد در خلأ. شتابش لحظه به لحظه او را سنگین و سنگین تر می کرد. و دلهره اش را عمیق تر. زمان کش آمده بود انگار. و ترس پسرک پایانی نداشت. پسرک چون سرب فرود می آمد. بی آنکه سقوطش انتهایی داشته باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 17:25  توسط سورناسور  | 

صحرای محشر بود انگار. همه به سمت عقب هجوم آورده بودند و او زیر دست و پا لگد می خورد. فرمانده را گم کرده بود. آسمان ابری بود آن شب. آتش دشمن یک لحظه هم قطع نمی شد. آنها را پشت آتش تیربارشان می دید. یک نفربطور ممتد فریاد می زد برگردیدعقب. عملیات لو رفته بود و آنها توی تله ی دشمن گیر افتاده بودند. پشت زانوی راستش می سوخت. نفهمید چرا زمین خورده بود. سعی کرد بلند شود اما نتوانست. احساس کرد پاهایش را بسته اند. بدجوری گیر افتاده بود. وقتی تیغ سیم ها کف دستش را پاره کرد فهمید توی چه مخمصه ای افتاده است. بی سیم را از دوشش درآورد و تقلا کرد که خودش را آزاد کند. اما انگار بیشتر گرفتار می شد. صدای سوت خمپاره و رگبار گلوله با هیاهوی افراد قاطی شده بود. سرنیزه اش را درآورد و تلاش کرد به کمک آن سیم های خاردار را  از شلوارش جدا کند. توی تاریکی درست نمی دید که چکار می کند. لگد محکمی به پهلویش خورد. به شدت عصبی شده بود. سرنیزه اش را زیر بند پوتینش برد و آن را پاره کرد. چاره ی دیگری نداشت. پوتین هایش را از پا کند و فانوسقه اش را باز کرد. همینطور دکمه های شلوارش را . خودش را با مشقت از توی شلوارش بیرون کشید و آن را همانجا لای سیمهای خاردار رها کرد. پا برهنه دنبال بقیه شروع کرد به دویدن.می دید چگونه همرزمانش یکی یکی خاموش می شدند. که افراد مثل برگ خزان بر زمین می افتادند و کاری از دست کسی بر نمی آمد. به رودخانه که رسیدند هر کس می پرید توی آب و به طرف مقر خودی ها در آن سوی آب شنا می کرد. کنار آب ایستاد. نمی دانست چکار باید بکند. گیج و منگ شده بود. دستی محکم به پشتش خورد. همسنگر سابقش بود. پرسید معطل چه هستی؟ گفت شنا بلد نیستم. منوری همه جا را روشن کرد. همسنگرش گفت پاهای من را بگیر و هلش داد توی آب. خودش هم بلا فاصله پرید. پاهای دوستش را چسبیده بود و دیوانه وار توی آب پا می زد. تقریباً وسط های رودخانه رسیده بودند. صدای صفیر تیرها که بعضاً به سطح آب اصابت می کرد بیشتر دستپاچه اش کرده بود. یک آن دوستش از حرکت ایستاد. بعد آرام آرام به زیر آب فرو رفت. پاهایش را ول کرد و شروع کرد به دست و پا زدن. همچنان که آب می خورد سرفه کنان فریاد می زد نامفهوم. پایین رفت و ریه هایش پر از آب شد. چند بار دیگر بالا و پایین رفت. ناگهان چشمانش از نور سفیدی پر شد. انگار توی سرش منور زده باشند. خیلی نرم و سبک شروع کرد به شنا کردن. مثل ماهی توی آب. همراه با آب شده بود. جاری در آب. آب اما گویی کرانه ای نداشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 18:8  توسط سورناسور  | 
گنجشکک2

گنجشکک با تابش اولین پرتو خورشید پرصدا و پرهیاهو به جمع شلوغ گنجشکان پیوست. سرشار از انرژی بود برای شروع روزی تازه. همصدا با دیگر همنوعان خود مشغول به خواندن سرود پرنشاط صبحگاهی شد. حین خواندن آواز بود که ناگهان حرکت چیزی در زیر درخت غریزه ی شکار را در او بیدار کرد. چونان سقوط سنگی از درخت به زیر آمد.پیش از دیگر گنجشکان. اشتباه نکرده بود. تقلای کرم لای منقارش اشتهای بقیه را هم تحریک کرده بود. کلافه از سماجت گنجشکان گرسنه به این شاخه و آن شاخه می پرید. و عاقبت از دستشان فرار کرد. هرچند کرم بیش از وعده ی صبحگاهیش بود. پروازش نامتعادل شده بود از جنبش ناموزون کرم. به زحمت زیر لبه ی شیروانی خانه ای پناه گرفت. نفسی تازه کرد و بعد کرم را بلعید اما نه کامل. نیمی از کرم بیرون از منقارش وول می خورد. سعی کرد آن را فرو دهد اما نتوانست. داشت خفه می شد. خواست کرم را برگرداند. باز هم نتوانست. چشمانش سفید شد و از ارتفاع به کف خیابان افتاد. توان هیچگونه حرکتی را نداشت. آرزو کرد کاش دیگر گنجشکان می بودند و کرم را از دهانش می ربودند. لحظات آخر را می گذراند که ناگهان دستانی کوچک و چابک از زمین بلندش کرد. کرم را از حلقومش کشید بیرون. نوک بالش را گرفت. آن را باز کرد و پرهایش را یکی یکی کند. آن یکی بال را هم. پسرک انتهای بلوزش را توی شلوارش زد. بعد گنجشکک را انداخت توی یقه اش. دوچرخه اش را از کف خیابان بلند کرد.سوار شد. رکاب زد و از آنجا دور شد. گنجشکک زیر لباسش بیهوده پرپر می زد.    

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 9:3  توسط سورناسور  |