ماشینک* را که قاپید به سرعت فرار کرد. صدای گریه ی پسرخاله اش را از پشت سر می شنید. هر دو چهار پنج ساله بودند و هم بازی. خیلی اصرار کرده بود تا ماشینک را برای چند لحظه از او قرض بگیرد. اما پسرخاله اش ماشینک را به دست هیچکس نمی داد. تازه آن را برایش سوغاتی آورده بودند. پسرک وقتی دیده بود اصرارهایش بی فایده است زده بود به سیم آخر. از خانه ی خاله اش تا خانه ی خودشان را مثل باد دوید. در بسته بود و هرچه به آن می کوبید کسی در را باز نمی کرد. نیاز داشت که به مادرش پناه ببرد از کاری که کرده بود. به تنهایی نمی توانست بار آن را تحمل کند. تند و تند به در می زد اما کسی خانه نبود. ماشینک را توی دستش فشرد. نتوانست طاقت بیاورد. زد زیر گریه. از هیجان و یاس گریه می کرد. اطرافش را نگاه کرد. یک تکه سنگ برداشت و به طرف در پرتاب کرد. هر بار که سنگ برمی گشت دوباره آن را با خشم و استیصال پرت می کرد به سمت در. خالی نمی شد. کسی از پشت سر صدایش کرد. برگشت. اشکهایش را پاک کرد. دختر همسایه بود که نان خریده بود. به پسرک توضیح داد که مادرش کجاست. تا نانوایی راهی نبود. مادرش را که توی صف دید زود رفت کنارش و خودش را به او چسباند. ماشینک را نشانش داد. مادرش می توانست کلیت واقعه را حدس بزند. جلوی مردم چیزی به پسرش نگفت. پسرک لختی آرام شد. احساس امنیت می کرد.به ماشینک نگاهی دوباره انداخت.دیگر برایش جاذبه نداشت.
*ماشینک:اتو مبیل اسباب بازی کوچک
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 13:36 توسط سورناسور
|