تبليغاتX
سورناسور
موضوعات عمومی
موسیقی رادیو حال وهوای عید را تشدید می کرد. پسرک توی حیاط نشسته بود. بچه های هم سن و سال او در خانه را می زدند و از مادرش پول یا تخم مرغ رنگ شده عیدی می گرفتند. حال خوشی نداشت. خیلی دوست داشت می توانست به همراه دیگر بچه ها بیرون برود و عیدی بگیرد. پسرخاله هایش آخرین گروهی بودند که برای گرفتن عیدی به خانه شان آمدند. یکی از پسرخاله هایش که بزرگتر بود پول هایی را که عیدی گرفته بود به او نشان داد. گفت اگر توانستی تا دیوار روبرو بروی و برگردی همه اش را به تو می دهم. ـ با این اطمینان که نمی تواند. ـ پسرک روی چهار دست و پا تا کنار دیوار رفت و برگشت. به سختی و با دردی که فراتر از تحملش بود. بچه های دیگر نظاره گر تلاشش بودند. پسرخاله اش گفت این طوری قبول نیست. باید ایستاده راه بروی. پسرک سعی کرد بایستد. درد اما امانش نداد. شکستگی لگن زمین گیرش کرده بود. مادرش از اتاق آمد بیرون. به بچه ها گفت اذیتش نکنید. پسرک را بغل کرد و به اتاق برد. گوینده ی رادیو متن دعایی را می خواند: "پروردگارا سال جدید را ... " کلمه ی پروردگار برایش تازگی داشت. از مادرش پرسید پروردگار یعنی چه؟ مادرش بی آنکه واژه را مستقیما توضیح دهد به او گفت: از پروردگار بخواه که تو را زودتر خوب کند.     
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 13:19  توسط سورناسور  | 
ماشینک* را که قاپید به سرعت فرار کرد. صدای گریه ی پسرخاله اش را از پشت سر می شنید. هر دو چهار پنج ساله بودند و هم بازی. خیلی اصرار کرده بود تا ماشینک را برای چند لحظه از او قرض بگیرد. اما پسرخاله اش ماشینک را به دست هیچکس نمی داد. تازه آن را برایش سوغاتی آورده بودند. پسرک وقتی دیده بود اصرارهایش بی فایده است زده بود به سیم آخر. از خانه ی خاله اش تا خانه ی خودشان را مثل باد دوید. در بسته بود و هرچه به آن می کوبید کسی در را باز نمی کرد. نیاز داشت که به مادرش پناه ببرد از کاری که کرده بود. به تنهایی نمی توانست بار آن را تحمل کند. تند و تند به در می زد اما کسی خانه نبود. ماشینک را توی دستش فشرد. نتوانست طاقت بیاورد. زد زیر گریه. از هیجان و یاس  گریه می کرد. اطرافش را نگاه کرد. یک تکه سنگ برداشت و به طرف در پرتاب کرد. هر بار که سنگ برمی گشت دوباره آن را با خشم و استیصال پرت می کرد به سمت در. خالی نمی شد. کسی از پشت سر صدایش کرد. برگشت. اشکهایش را پاک کرد. دختر همسایه بود که نان خریده بود. به پسرک توضیح داد که مادرش کجاست. تا نانوایی راهی نبود. مادرش را که توی صف دید زود رفت کنارش و خودش را به او چسباند. ماشینک را نشانش داد. مادرش می توانست کلیت واقعه را حدس بزند. جلوی مردم چیزی به پسرش نگفت. پسرک لختی آرام شد. احساس امنیت می کرد.به ماشینک نگاهی دوباره انداخت.دیگر برایش جاذبه نداشت.

*ماشینک:اتو مبیل اسباب بازی کوچک

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 13:36  توسط سورناسور  | 
صبح بود که پسرک از خانه بیرون رفت. دخترک را در کوچه تنها دید. به طرفش رفت. دخترک سه ساله بود و او یک سالی بزرگتر. همسایه ی دیوار به دیوارشان بود. چشمش به ریز مهره های روی سینه ی دخترک افتاد. با مهارت سنجاق قفلی را باز و به همراه ریز مهره ها آن را از لباس دخترک جدا کرد. در تمام این مدت دخترک  ماجرایی را که بر او می رفت معصومانه نگاه می کرد. ریز مهره ها را برداشت و به طرف خانه دوید. پشت سرش صدای گریه ی دخترک را شنید که انگار تازه متوجه قضیه شده بود. مادرش در حیاط بود. مهره ها را به او نشان داد. در پاسخ به سوال مادرش توضیح داد که آنها را از کجا آورده است. نمی توانست بفهمد که چرا مادرش دعوایش می کند. مادرش مهره ها را از او گرفت و آنها را از روی دیوار به سمت خانه ی دخترک پرتاب کرد. پسرک به این فکر می کرد که آیا مهره ها روی پشت بام افتاد یا در حیات خانه ی دخترک.   
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 14:43  توسط سورناسور  | 
پسرک از خانه بیرون رفت. چهار ساله می نمود. دخترک را در کوچه تنها دید. کفش های پاشنه بلند مادرش را پوشیده بود انگار. به شدت درگیر با کفش ها بود در هر قدمی که برمی داشت. پسرک جلویش ایستاد. نتوانست خوشحالی دخترک را از داشتن کفش ها بر تابد. موهایش را گرفت و کشید. با چنان خشمی که دخترک افتاد و مسافتی روی زمین کشیده شد. وقتی به خود آمد از معرکه گریخت به سمت خانه. توی حیاط خانه هنوز صدای گریه ی دخترک را می شنید. چند لحظه بعد دختری ده دوازده ساله - از بستگان دخترک احتمالا - در خانه شان را زد. چیزهایی به مادرش گفت. پسرک میدانست چه چیزی  می تواند موضوع گفتگو باشد. وقتی مادرش دعوایش کرد نتوانست دریابد چه چیزی او را وادار به آن کار کرده بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 12:35  توسط سورناسور  |