تبليغاتX
سورناسور
موضوعات عمومی

اولین باری بود که این همه زن را یکجا می دید. در صفوف منظم خم و راست می شدند با هم. کنار مادربزرگش ایستاده بود در صف. چهار سالی داشت. کنجکاوانه حرکات دسته جمعی نمازگزاران را می نگریست. مجذوب رفتار هماهنگ جماعت شده بود. جمعیت به رکوع می رفتند... سجده می کردند... قیام می کردند... با هر تکبیر مکبر. خیلی زود تأثیر این واژه ی جادویی را دریافت. یاد کارتون سندباد افتاد. آنجا که با گفتن یک کلمه سنگ از جلو غار کنار می رفت. وسوسه شد امتحان کند این واژه ی سحرآمیز را. می خواست مطمئن شود از تأثیرش وقتی خودش آن را می گوید. جماعت در سجده بودند. دل به دریا زد. با صدای بلند گفت الله اکبر. جمععیت نشستند. پیش نماز هنوز در سجده بود. مکبر دستپاچه شد. پیش نماز سجده اش تمام شد. مکبر الله اکبر گفت. جمعیت به سجده رفتند... نماز خانم ها به هم ریخته بود...نماز که تمام شد حاجیه خانم های صف های جلو برگشتند. با نگاهی خشمگینانه صفوف عقبی را می کاویدند. دنبال خاطی بودند. دخترک تابلو بود. کارش را قابل بخشش نمی دانستند. ملعبه ی دستش شده بودند. سنگینی دعوا و شماتت ها دخترک را زیر چادر مادربزرگ پنهان کرد. مادربزرگ اما خود ملجأیی نداشت.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 13:51  توسط سورناسور  | 

 

برای صبورا:

 

پاچه ها را بالا کشیدند. آستین ها را هم. دوتایی چهار گوشه ی مقنعه ی توری را گرفتند. گودال پر از آب بود. رفتند توی آب. مقنعه را ته آب باز نگه داشتند. منتظر ماندند. ماهی ها را می پاییدند بی هیچ حرکتی. چندتایی آمدند نزدیک. بالای مقنعه پرسه می زدند ماهی ها. به همدیگر نگاهی کردند. دخترک گفت حالا! شش ساله بود. یک سالی از پسرک بزرگتر. خیلی سریع مقنعه را بالا کشیدند. مقنعه از آب خالی شد کم کم. چهارماهی کوچک توی آن ماند. پسرک آنها را داخل قوطی حلبی انداخت. دوباره مقنعه را بردند کف آب. این بار دو ماهی گیر افتاد. از آب آمدند بیرون. گودال کناری کم عمق بود. ولی ماهی داشت. دریا جذر شده بود. در فرو رفتگی ها آب مانده بود. از این گودال به آن گودال ماهی می گرفتند. گذشت زمان را متوجه نبودند. قوطی تا نصفه پر شده بود از ماهی. دخترک خوشحال بود. پسرک به گربه اش فکر می کرد. ناگهان فریاد خش داری آنها را به خود آورد. پسرک برگشت. پسر خاله اش را از دور شناخت. خواهرش را صدا می زد. دخترک مقنعه را رها کرد. و رفت. ماهی های توی مقنعه به آب برگشتند. پسرک از آب بیرون آمد. قوطی را برداشت. و راه افتاد. از دور دخترک را می دید. گوشش در دست برادرش بود. پسرک برای خودش نگران شد. بی اجازه آمده بودند. به خانه که رسید مادرش چادر به سر داشت. معلوم نبود به دنبالش کجاها رفته بود. منتظر بود مادرش دعوایش کند زودتر. می خواست برود سراغ گربه اش. دعوا که تمام شد رفت گوشه ی حیاط. قوطی را جلوی گربه خالی کرد. گربه با ولع ماهی ها را می خورد. پسرک لذت می برد. لحظات خوبی داشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 18:27  توسط سورناسور  | 
در خانه باز بود. وارد شد. عمه اش دم پاشویه لباس می شست. سلام کرد و سراغ مادرش را گرفت. عمه اش با لبخند جوابش را داد. بعد زیر لب قربان صدقه اش رفت. ذوق شیرین زبانی اش را می کرد. پسرک از راه پله بالا رفت. به پشت بام که رسید مادرش را آنجا دید. داشت تنور را آتش می کرد. چند تا از زنهای فامیل هم بودند. یک هفته ای به عید مانده بود. می خواستند نان شیرین و کلوچه درست کنند. همه سخت مشغول بودند. دختر عمه اش هم آمد بالای پشت بام. بادبادکی را که خودش ساخته بود به پسرک نشان داد. دختر عمه اش شش ساله بود. با اینکه دو سالی از پسرک بزرگتر بود ولی همبازی محبوبش بود. دخترک به این طرف و آن طرف می دوید. بادبادک و پسرک هم به دنبالش. بادبادک نحیف تر از آن بود که بتوان پروازش داد. مدتی که گذشت دخترک گفت اینجا باد کافی نیست. و رفت بالای خرپشته. پسرک اما هر چه تقلا کرد ارتفاع خرپشته زیاد بود. فکری کرد. حصار دور بام ارتفاع کمتری داشت. و حصار متصل به دیوار خرپشته بود. از حصار آجری بالا رفت. نیم خیز روی لبه ی حصار به سمت خر پشته می رفت که یک آن رها شد. احساس کیف آور تعلیق در فضا را تجربه می کرد. مثل بادبادکی که نخش پاره شده باشد. اما دیری نپایید. دیگر چیزی نفهمید. وقتی چشم باز کرد در دستان عمه اش بود. زیر لب به ائمه توسل می جست و آب به صورت او می زد. مادرش روی موزائیک های حیاط غش کرده بود. زنهای فامیل سعی می کردند مادرش را به هوش بیاورند. شب هنگام بود که تب کرد. مادرش او را نزد شکسته بند برد. در آغوش مادرش بود و درد می کشید. شکسته بند از پسرک خواست فاصله ی مادرش تا او را حرکت کند. نتوانست و درد زیاد او را به گریه انداخت. تماس دردناک دستان شکسته بند با پاهایش او را بی تاب کرد. استخوان لگنش شکسته بود. پسرک تا یک ماه پس از حادثه زمین گیر بود.
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 18:15  توسط سورناسور  |