تبليغاتX
سورناسور
موضوعات عمومی

 

آقا گرگه از دخترک پرسید: با این شنل قشنگ دارین کجا می رین؟

دخترک گفت: خونه ی مادربزرگ.

آقا گرگه پرسید: میای با هم مسابقه بدیم؟

دخترک گفت: چرا که نه. من عاشق مسابقه ام.

 آقا گرگه گفت:تو از جنگل برو من هم از جاده می رم.هر کی زودتر خونه ی مادربزرگ رسید برنده س.  

 

                   .     .     .     .     .     .     .

 

وقتی به خونه ی مادر بزرگ رسید آقا گرگه هنوز نرسیده بود. تموم روزو منتظرش موند اما هیچ خبری ازش نشد.

 

                   .     .     .     .     .     .     .

 

برگشتنی از مسیر جاده اومد. وسط راه از صحنه ای که می دید پاهاش سست شد. جسد آقا گرگه کنار جاده افتاده بود. رد چرخ های کامیون رو کمرش مونده بود. دخترک بغض کرد. چند بار ماُیوسانه اونو صدا زد. بعد شنلشو باز کرد و رو صورت  آقا گرگه انداخت تا مگسا اذیتش نکنن.

 

                   .     .     .     .     .     .     .

 

تو راه خونه بغضش ترکید. تا دم خونه رو گریه کرد. پیش خودش فکر می کرد اگه با آقا گرگه مسابقه نمی داد شاید اینطوری نمی شد.  
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:5  توسط سورناسور  | 

آن روز یک روز عادی نبود. پسرک در کوچه بود مثل هر روز. اما انتظارش به درازا کشیده بود. هر روز دم غروب به کوچه می آمد و عبور اسب سفید را از جلو در خانه شان می نگریست. اسبی رنجور با ارابه ای سنگین از اثاثیه ی کهنه که به سختی یارای کشیدنش بود. با چشم بند هایی که به دو حفره ی سیاه بر پیشانیش می مانست. وزخمهایی قدیمی که ضربات تازیانه را بر تنش تحمل ناپذیر می ساخت. مادرش سعی کرده بود او را منع کند از تماشای این صحنه ی مکرر. اما نیرویی غریب هر روز نزدیک غروب پسرک را شاهد این واقعه می کرد. جیر جیر چرخ ارابه از دور همنوا با ضرب آهنگ ملال آور سمهای اسب او را به ضیافت غصه ها می برد. اندوهناک بود از اینکه می دید چگونه اسب شلاق می خورد بی دلیل و از دستان کوچک او کاری ساخته نیست. پهلویش تیر می کشید. دیرگاهی بود که زخمهایی بر پهلویش پیدا شده بود. مادرش آن را ناشی از تماس با اسب بیمار می دانست. با گذشت هر روز ارابه سنگین تر می شد و زخمهای تن اسب عمیق تر. آسمان تیره ی غم های پسرک هم وسیع تر. تا آنکه آن روز فرا رسید. روزی که انتظار پسرک به طول انجامید. وبیش از این دیگر نتوانست تحمل کند. روزی که پسرک اسب شد.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 12:46  توسط سورناسور  |