تبليغاتX
سورناسور
موضوعات عمومی
از بالای بام نگاهی به شهر انداخت. دیگر هیچ نقطه ای از آن برایش جاذبه نداشت. آنجا بزرگ شده بود اما حالا نه تنها به شهر که به هیچ چیزی تعلق خاطر نداشت. دورترین نقطه را از چشم گذراند. سعی کرد موقعیت بیمارستان را پیدا کند. جایی که سرنوشتش در آنجا عوض شده بود. جایی که با او آشنا شده بود. نفس عمیقی کشید. تلاش کرد تا حسی از وابستگی را در خود بیدار کند. بیهوده بود. احساس گنگ و مبهمی داشت. مدتها بود پیله ای نامرئی او را از همه چیز جدا کرده بود. نمی توانست آن را بشکافد. نمی توانست با هیچ چیزی ارتباط بر قرار کند. شاید اگر او می بود وضعش اینگونه نبود. قطعاً اینگونه نبود. او واسطه ای بود بین دنیا و درون متصلبش. مصمم تر شد. چشم هایش را بست. کم کم وزنش را به جلو انداخت. مرکز ثقلش که از لبه ی بام گذشت پاهایش هم از سطح بام کنده شد. احساس می کرد دارد پرواز می کند تا سقوط. چشمانش را باز کرد. او را در جلوی خود دید. دستش را به طرفش دراز کرد. دستان یکدیگر را گرفتند. حالا اوج گرفته بودند. از آن بالا شهر خیلی کوچک دیده می شد. 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 10:7  توسط سورناسور  | 
ایده ی این پست ملهم از نوشته ی رها با موضوع کفتر ... است.

اواسط بهار بود و کبوتر نر جفت خود را یافته بود. بر فراز بام ساختمانی قدیمی مناسک جفت گیری را بجای می آوردند. کبوتر نر جفت خود را دنبال می کرد بر لبه ی بام و باد در گلو می انداخت. کبوتر ماده مسیری معین را می رفت و می آمد. جفتش در پی اش. کبوتر نر نوک در نوک جفت خویش می کرد عاشقانه. مراسم چوب کشی را نیز مشترک اجرا می کردند. لانه ی خود را بر دهانه ی ناودانی زنگار زده بنا نهاده بودند. در سایه ی حصار لبه ی بام. سرانجام کبوتر ماده فضای لانه را با دو تخم سفید و کوچک پر کرد. به نوبت بر تخم ها می خوابیدند کبوتر ها. و انتظار می کشیدند با هم. تا آنکه آن شب فرا رسید.صبح روز بعد هر دو کبوتر بی امان طول لبه ی بام را می رفتند و می آمدند. بی قرار بودند و صدای حزن انگیزشان توجه عابران را به اتفاقی که افتاده بود سوق می داد. زیر ناودان تخم های شکسته و آشیانه ی خراب شده بر سنگفرش خیس پیاده رو افتاده بود. باران دیشب آرزوهایشان را شسته بود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 12:48  توسط سورناسور  | 

زن پول سیگار را حساب کرد. میان سال بود. با چشمانی گود افتاده. می خواست از مغازه خارج شود که دخترک وارد شد. چهار ساله به نظر می رسید. با بلوز قرمز و گل سرهایی به رنگ صورتی. به فروشنده سلام کرد و دو تا آدامس بادکنکی خواست. فروشنده گفت که تمام کرده است. زن به دقت دخترک را ورانداز کرد. دستانش از میل دردناکی تیر کشید. بارها این احساس غریب به سراغش آمده بود. همان موقع فکری به ذهنش رسید. از مغازه بیرون آمد و منتظر ماند. با دیدن دخترک لبخندی به او زد. یک شکلات آب نباتی از کیفش درآورد و به او داد. دخترک تشکر کرد. زن گفت آدامس بادکنکی هم توی ماشین دارم.دوست داری؟ دخترک مردد بود. زن دستش را گرفت و او را به طرف ماشینش برد. در جلو را باز کرد و به داخل ماشین هدایتش کرد. گفت تا خانه می رسانمت. دخترک گفت خانه مان نزدیک است. خودم می روم. زن تحکم آمیز گفت می رسانمت. وهلش داد توی ماشین. سریع پشت فرمان نشست. درها را قفل کرد. دستانش از هیجان می لرزید. فرمان را محکم چسبید. ماشین به سرعت از آنجا دور شد.

.               .               .               .               .               .               .               .               .      

وقتی گلوی دخترک را می فشرد متوجه خیس شدن صندلی نشد. دخترک آخرین تقلاهایش را هم کرد. وقتی آرام گرفت زن دستانش را از روی گلویش برداشت. خسته بود. دیگر آن احساس بیقراری را نداشت. در عوض احساس سنگین پشیمانی و یاُس به دلش چنگ انداخت. شیشه ها را پایین کشید. صدای کلاغی تنها از دور توی باغ شنیده می شد. به پیکر دخترک نگاه کرد که دستش مشت شده بود. هنوز شکلات آب نباتی توی مشتش بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 13:8  توسط سورناسور  |