تبليغاتX
سورناسور
موضوعات عمومی
mother
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 18:5  توسط سورناسور  | 
مثل هر شب چاقوی آشپزخانه را زیر بالشش گذاشت.آرام دراز کشید و به سقف خیره شد. تا آنجا که می توانست بیدار ماند. چشمانش را به سختی باز نگه داشته بود. می ترسید بخوابد. می ترسید به موقع بیدار نشود. هراس این را داشت که یک شب نتواند جلوی آن را بگیرد. می دانست خوابش به درازا نمی کشد. عاقبت خستگی بر او چیره شد. نیمه شب بود که از خواب پرید. نمی توانست نفس بکشد. سعی کرد فریاد بزند اما هیچ صدایی از حنجره اش بیرون نیامد. فشار روی گلویش لحظه به لحظه بیشتر می شد. داشت خفه می شد. چشمانش از حدقه بیرون زده بود. دست وحشت زده اش زیر بالش را کاوید. دسته ی چاقو را پیدا کرد و محکم فشرد. با تمام قدرت آن را فرو کرد توی دستی که گلویش را گرفته بود. خون تازه لکه های ملحفه را پوشاند. کم کم فشار انگشتان از روی گلویش کاسته شد. به زحمت سرفه کرد و بریده بریده نفس کشید. به اطرافش نگاهی انداخت. سوزش دست چپش او را به خود آورد. بلند شد و از رختخواب بیرون آمد. شیشه ی تنتورید را از کابینت برداشت. کمی از آن را روی زخم تازه ی دستش ریخت و از نو آن را پانسمان کرد. به رختخواب برگشت. احساس راحتی می کرد. می توانست بقیه ی  آن شب را بدون نگرانی بخوابد. 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 12:37  توسط سورناسور  | 

روباه قصه کج خلق و کلافه از پناهگاه خود بیرون آمد. آشفته حال ازبانگ گوش خراش مزاحم. زاغ هنوز بر بالای درخت کهنسال نشسته بود. روباه به زاغ گفت ای رفیق خوش آواز و خوشخوان ، تمام شب را در جنگل بیدار بوده ام از پی شکار. دراین چند روزی که الحانت از درخت نازل می گردد مرا خواب از دیدگان رمیده است. اگر بر درختی دیگر نغمه سرایی کنی من نیز لختی بیاسایم. کلاغ با صوتی آزاردهنده گفت من نوای خویش دوست می دارم و بر این درخت مشکلی ندارم! آنگاه در خلق اصوات نابهنجار استمرار ورزید آنگونه که روباه طاقت از کف بداد و زبان تلویح کنار نهاد و گفت آنچه در باب آواز خویش شنیده ای حیلتی بیش نبوده است. کلاغ خنده ای بکرد و گفت اگر خواهی بانگ من نشنوی مکافاتی بایست تو را. روباه پرسید آن چه باشد؟ زاغ گفت باید هر روز قالبی پنیر برایم بیاوری تا آن روز منقار بر آواز رسای خویش بربندم. روباه ناگزیر پذیرفت.

          .          .          .          .          .          .          .         .          .          .         

  آن شب روباه برای اولین بار راهی ده مجاور شد. از شکاف چینه ی باغ به اندرون خزید و از نیم درِ خانه ی دهقان گذشت. راه مطبخ پیش گرفت و تکه ای پنیر برداشت. آهنگ بازگشت نمود و چون پارس سگان بشنید شتاب کرد.

          .          .          .          .          .          .          .          .          .          .

  روز بعد روباه توانست اندکی بخسبد اما کابوس سگهای دهکده خواب وی بیاشفت. کلاغ نیز قالب پنیر بر پرهای خویش می سابید بر عبث تا بل سیاهی مقدر شده از خویش بزداید. مدتی بدین منوال گذشت. کار روباه در شبانگاهان فرار از حمله ی سگها بود و چون روز می شد در هراس از کابوس آنها و کلاغ همچون بختک آرامش از وی ربوده بود و هیچ سفید نمی گشت از مالیدن پنیر بر پرهایش. تا آنکه آن شب به سیاق معمول ، روباه پنیر به دهان از خانه ی دهقان در هزیمت بود به سوی حصار باغ که ناگاه دردی جانکاه در دمش پیچید. برگشت و دمش را گرفتار در میان دندان هایی آهنین بدید بس دهشتناک تر از دهان سگان. در اندیشه ی تدبیر بود که پارس سگ ها خاطرش مشوش بکرد. دستپاچه گردید و عزم شکاف گریزگاه نمود که ناگهان دمش کنده شد. مجال برداشتنش از میان تله نیافت و از منفذ بگذشت. 

          .          .          .         .          .          .          .          .          .          .

  کلاغ با زهرخندی از سر استهزا سراغ پنیر خود بگرفت و دم روباه. و چون پاسخی نگرفت عربده های سرسام زای خویش بیاغازید شنیع ، آنسان که گلهای روئیده بر پیشگاه لانه ی روباه پژمردند. روباه چون این صحنه بدید عزم خود جزم نمود و چاره ای را که فکر می کرد از ابتدا باید پیشه می ساخت در پیش گرفت. کاشانه ی خود وانهاد و به دنبال ماُمنی دیگر برای سکنی راهی گشت. کلاغ از فراز بلندترین شاخه ی درخت کهنسال روبهک را می پایید.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 19:21  توسط سورناسور  |