روباه قصه کج خلق و کلافه از پناهگاه خود بیرون آمد. آشفته حال ازبانگ گوش خراش مزاحم. زاغ هنوز بر بالای درخت کهنسال نشسته بود. روباه به زاغ گفت ای رفیق خوش آواز و خوشخوان ، تمام شب را در جنگل بیدار بوده ام از پی شکار. دراین چند روزی که الحانت از درخت نازل می گردد مرا خواب از دیدگان رمیده است. اگر بر درختی دیگر نغمه سرایی کنی من نیز لختی بیاسایم. کلاغ با صوتی آزاردهنده گفت من نوای خویش دوست می دارم و بر این درخت مشکلی ندارم! آنگاه در خلق اصوات نابهنجار استمرار ورزید آنگونه که روباه طاقت از کف بداد و زبان تلویح کنار نهاد و گفت آنچه در باب آواز خویش شنیده ای حیلتی بیش نبوده است. کلاغ خنده ای بکرد و گفت اگر خواهی بانگ من نشنوی مکافاتی بایست تو را. روباه پرسید آن چه باشد؟ زاغ گفت باید هر روز قالبی پنیر برایم بیاوری تا آن روز منقار بر آواز رسای خویش بربندم. روباه ناگزیر پذیرفت.
. . . . . . . . . .
آن شب روباه برای اولین بار راهی ده مجاور شد. از شکاف چینه ی باغ به اندرون خزید و از نیم درِ خانه ی دهقان گذشت. راه مطبخ پیش گرفت و تکه ای پنیر برداشت. آهنگ بازگشت نمود و چون پارس سگان بشنید شتاب کرد.
. . . . . . . . . .
روز بعد روباه توانست اندکی بخسبد اما کابوس سگهای دهکده خواب وی بیاشفت. کلاغ نیز قالب پنیر بر پرهای خویش می سابید بر عبث تا بل سیاهی مقدر شده از خویش بزداید. مدتی بدین منوال گذشت. کار روباه در شبانگاهان فرار از حمله ی سگها بود و چون روز می شد در هراس از کابوس آنها و کلاغ همچون بختک آرامش از وی ربوده بود و هیچ سفید نمی گشت از مالیدن پنیر بر پرهایش. تا آنکه آن شب به سیاق معمول ، روباه پنیر به دهان از خانه ی دهقان در هزیمت بود به سوی حصار باغ که ناگاه دردی جانکاه در دمش پیچید. برگشت و دمش را گرفتار در میان دندان هایی آهنین بدید بس دهشتناک تر از دهان سگان. در اندیشه ی تدبیر بود که پارس سگ ها خاطرش مشوش بکرد. دستپاچه گردید و عزم شکاف گریزگاه نمود که ناگهان دمش کنده شد. مجال برداشتنش از میان تله نیافت و از منفذ بگذشت.
. . . . . . . . . .
کلاغ با زهرخندی از سر استهزا سراغ پنیر خود بگرفت و دم روباه. و چون پاسخی نگرفت عربده های سرسام زای خویش بیاغازید شنیع ، آنسان که گلهای روئیده بر پیشگاه لانه ی روباه پژمردند. روباه چون این صحنه بدید عزم خود جزم نمود و چاره ای را که فکر می کرد از ابتدا باید پیشه می ساخت در پیش گرفت. کاشانه ی خود وانهاد و به دنبال ماُمنی دیگر برای سکنی راهی گشت. کلاغ از فراز بلندترین شاخه ی درخت کهنسال روبهک را می پایید.