تبليغاتX
سورناسور
موضوعات عمومی
rabete

 ظهر تابستان بود. پسرک از خانه بیرون آمد. دم در ایستاد. دخترک در کوچه تنها بود. رکابی قرمزی پوشیده بود. با دامنی سفید و چین دار. موهایش را خرگوشی بسته بودند. با دو کش صورتی. همرنگ کفشهایش. با یک تکه گچ روی زمین خط می کشید. تازه آمده بودند آنجا. خانه شان ته کوچه بن بست بود. بار دوم بود که او را می دید. بچه های محله همه از پسرک بزرگ تر بودند. و او اغلب تنها در کوچه بازی می کرد. می خواست که با دخترک همبازی شود. احساسی متعارض او را باز می داشت. هنوز ورودش را به قلمرو خودش نپذیرفته بود. دفعه ی قبل او را با مادرش دیده بود. مادرش زیبا بود. و جوانتر از مادر خودش. پسرک آمد وسط کوچه. کوچه ساکت بود. صدای اگزوز خراب موتوری در خیابان اصلی فضا را خراشید و رفت. با قدم هایی مردد به طرف دخترک رفت. دخترک نگاهش کرد. نزدیک دخترک ایستاد. دخترک پا شد. بازوی دخترک را گرفت و دهانش را به آن چسباند. دندانهایش را در نرمی گوشتش فرو کرد. بی تصمیمی از قبل. خود انگیخته و با نیرویی متراکم شده از مدتهای مدید. جیغ دخترک با طنین کش داری در سرش پیچید. دستش را ول کرد و دوید همچون باد به سوی خانه. در بسته شده بود. تند و پی در پی به در می کوبید. دیر زمانی گذشت انگار تا مادرش در را باز کرد. با دستانی تا آرنج خیس وآغشته به کف صابون. دامن مادرش را محکم چسبید و بغضش را در آن خالی کرد. مادرش مبهوت از رفتارش. هیجان زیادی را متحمل شده بود. مدتی طول کشید تا آرام شد. نمی توانست از احساس گنگش خلاصی یابد. از مادرش جدا شد. و آرام به سمت دستشویی رفت. سعی می کرد شلوارش کمتر با پاهایش تماس پیدا کند. کفش هایش هم خیس شده بود. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 12:53  توسط سورناسور  | 
mavajeed

با شنیدن صدایش با هیجان به طرفش دوید. مقابل دریچه ی آن چمباتمه زد. و خیره به جریان آن سوی دریچه شد. پسرک مجذوب ماشین لباسشویی بود. اوایل از صدایش می ترسید. روشن که می شد می گریخت به سمت دورترین نقطه ی خانه. و از دور به آن می نگریست. کم کم فاصله اش را کمتر و کمتر کرد. رفته رفته ترسش به حیرت مبدل شد. و حیرتش به شیفتگی. حرکت دوار آب در آن سوی شیشه مسحورش می کرد. هر از چند گاهی جهت دوران معکوس می شد. پسرک محو پیچش رنگین لباس ها بود. در انبوهی از کف صابون. ناگهان سرعت گردش تندتر شد. پسرک نزدیکتر کشیده شد. ماشین روی دور تند افتاد. مارپیچی از رنگ بود که می رفت به عمق. پسرک رفت درون ماشین. در گرداب لباس و کف غوطه ور بود. و لبریز از شعفی مبهم. دور دنیا می چرخید. دنیا دور او می چرخید. همه چیز شسته می شد. همه چیز تازه می شد. همه چیز نو. سرعت چرخش کم شد. پسرک برگشت. ماشین خاموش شد. پسرک پا شد. جست و خیزی کرد. سبک پا و چابک. وجد زیبایی یافته بود. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:53  توسط سورناسور  | 
franch

 از غار بیرون آمد. باد ملایمی طره اش را روی چشمانش انداخت. هنوز در خلسه بود. هوا روشن بود اما خورشید از پشت غبار شیمیایی دیده نمی شد. ماسک را روی صورتش کشید. بعد تسمه های روی دوشش را امتحان کرد. طنابها را گرفت و آنها را دور مچش پیچاند. چند قدم جلوتر آمد. چتر پاراگلایدر به دنبالش روی کف غار کشیده شد. به آسمان نگاه کرد. وقت زیادی نداشت. برگشت و چتر را روی زمین باز کرد. طنابها را محکم گرفت. تا بریدگی صخره ی جلوی غار فاصله ی زیادی نبود. بر افقی نامعلوم متمرکز شد. ابتدا آهسته، بعد کم کم سرعتش را بیشتر و بیشتر کرد. چتر پاراگلایدر بالای سرش رسیده بود. پاهایش از زمین کنده شد. شیب تند زیر صخره فاصله اش را با زمین بیشتر کرد. همراه با باد شد و کم کم اوج گرفت. اگر باد همینطور می وزید می توانست به موقع برسد. صدای قطرات پراکنده ی باران شیمیایی بر سطح چتر نگرانش کرد. سعی کرد با سرعت بیشتری پیش برود. بر فراز جنگل سوخته رسیده بود. بازمانده ی پرنده ها یکی یکی به زیر چترش جمع شدند. هراس از باران شیمیایی پروازشان را زیر چتر منظم کرده بود. باران داشت  تندتر می شد و دیگر پرنده ی سرگردانی نمانده بود. جنگل را دور زدند و به سمت غار راهی شدند. طنین غرش رعد بود که بدرقه شان می کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 10:52  توسط سورناسور  |