تبليغاتX
سورناسور
موضوعات عمومی
soog

چرا مومیایی ات نکردند

ای تندیس صداقت

ای مرجع مهربانی

 

فرشته ها بال می ساییدند بر خاک

وقتی که خاک متبرک می شد از نجابت پیکرت

 

گرانش حضورت در زمین

 دورترین کهکشان ها را به خود می خواند

وهستی تابع نظام وجود تو می گشت خارج از هر قاعده ای

 

جهان مسیر تکامل را میانبر زده بود با تو

وتکامل مفهومی تازه یافته بود

و جاودانگی

آنگاه که با نام تو پیوند یافت

 

                                       28/3/88

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 11:52  توسط سورناسور  | 
ash

 زن سبزی ها را با پشت کارد مرتب کرد. با برش های متوالی آنها را خرد می کرد. دیگ روی اجاق گاز می جوشید. بنشن ها در دیگ می چرخیدند. به دیگ نگاهی کرد. کارد را روی تخته گذاشت.جعبه ی رشته ها را از توی کابینت برداشت. آن را توی دیگ خالی کرد. دیگ لحظه ای فروکش کرد. باز به غل غل افتاد. رشته ها بی تاب بودند. زن کارد را برداشت. بقیه ی سبزی ها را خرد کرد. دیگ سرریز شد. شعله جز جز می کرد. زن دستش را روی تخته گذاشت. چشمانش را بست. نفسش را حبس کرد. دسته ی چاقو را فشرد. و سر انگشتانش را زیر تیغه ی آن قط زد. چشم هایش را باز کرد. خیلی درد نداشت. تخته را برداشت. سبزی ها را توی دیگ سر داد. تکه انگشتانش را هم. در دیگ را کج گذاشت. دستش می لرزید. داشت ضعف می کرد. قطره های خون روی پایش می چکید. چادرش را سر کرد. و سراسیمه زد بیرون. پشت در زانوانش سست شد. چشم هایش سیاهی رفت. به دیوار تکیه زد یک لحظه. و بعد کف کوچه غش کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 16:6  توسط سورناسور  | 
parvaz

 بساط صبحانه را از روی میز آشپزخانه جمع کرد. استکانها و ظرفهای کثیف را توی سینک ظرفشویی گذاشت. یک استکان تمیز از توی کابینت درآورد. کتری روی اجاق گاز غل غل می کرد. قوری را از روی آن برداشت و استکان را پر کرد. آن را روی میز گذاشت و روی صندلی نشست. چشمش به خرده نانهای روی میز افتاد. دوباره بلند شد و به دنبال دستمال سفره کشوهای کابینت را جستجو کرد. ناگهان آن را آویخته بر دستگیره ی پنجره ی آشپزخانه یافت. دستمال را برداشت. پنجره را هم باز کرد. نسیم مطبوعی صورتش را نوازش کرد. سرش را از پنجره بیرون آورد. چشمانش را بست و ریه هایش را از هوای تازه ی صبحگاهی پر کرد. به آسمان نگاه کرد. دلش می خواست از آبی آن بخورد. چند لکه ی ابر سفید پس زمینه ی کبوترهایی شده بود که به خالهای متحرکی می ماندند. نگاهش کبوترها را دنبال کرد. یکی از آنها جدای از بقیه پرواز می کرد. در ارتفاعی بالاتر. رها از همه چیز فقط پرواز می کرد. آرزو کرد برای یک لحظه هم که شده کبوتر باشد. از پنجره پرید و تا آنجا که می توانست اوج گرفت. به کبوترها نزدیک شده بود. به سختی خودش را به ارتفاع کبوتر تنها رساند. کبوتر پروازش  را با او هم آهنگ کرد. بال در بال هم در آسمان شنا می کردند. آسمان را می بلعیدند. زمان را پشت سر گذاشته بودند. گویی لحظاتشان تناهی نداشت. کم کم داشت خسته می شد. جسمش ظرفیت تداوم پرواز را نداشت. باید بر می گشت. از کبوتر خواست که با هم برگردند.

                    .                    .                    .                    .                    .                                 

هنوز دستمال سفره توی دستش بود. در عین خستگی احساس سبکی می کرد. بی قیدانه روی صندلی ولو شد. استکان چای را لمس کرد. خیلی سرد نشده بود. آن را برداشت. هنوز از آن نخورده بود که صدای بال زدن کبوتری که از پنجره به آشپزخانه آمده بود توجه اش را جلب کرد. کبوتر روی میز فرود آمد. استکان چای را روی میز گذاشت و به کبوتر نگاه کرد که داشت خرده نانها را از روی میز برمی چید. 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 10:4  توسط سورناسور  |