گنجشکک با تابش اولین پرتو خورشید پرصدا و پرهیاهو به جمع شلوغ گنجشکان پیوست. سرشار از انرژی بود برای شروع روزی تازه. همصدا با دیگر همنوعان خود مشغول به خواندن سرود پرنشاط صبحگاهی شد. حین خواندن آواز بود که ناگهان حرکت چیزی در زیر درخت غریزه ی شکار را در او بیدار کرد. چونان سقوط سنگی از درخت به زیر آمد.پیش از دیگر گنجشکان. اشتباه نکرده بود. تقلای کرم لای منقارش اشتهای بقیه را هم تحریک کرده بود. کلافه از سماجت گنجشکان گرسنه به این شاخه و آن شاخه می پرید. و عاقبت از دستشان فرار کرد. هرچند کرم بیش از وعده ی صبحگاهیش بود. پروازش نامتعادل شده بود از جنبش ناموزون کرم. به زحمت زیر لبه ی شیروانی خانه ای پناه گرفت. نفسی تازه کرد و بعد کرم را بلعید اما نه کامل. نیمی از کرم بیرون از منقارش وول می خورد. سعی کرد آن را فرو دهد اما نتوانست. داشت خفه می شد. خواست کرم را برگرداند. باز هم نتوانست. چشمانش سفید شد و از ارتفاع به کف خیابان افتاد. توان هیچگونه حرکتی را نداشت. آرزو کرد کاش دیگر گنجشکان می بودند و کرم را از دهانش می ربودند. لحظات آخر را می گذراند که ناگهان دستانی کوچک و چابک از زمین بلندش کرد. کرم را از حلقومش کشید بیرون. نوک بالش را گرفت. آن را باز کرد و پرهایش را یکی یکی کند. آن یکی بال را هم. پسرک انتهای بلوزش را توی شلوارش زد. بعد گنجشکک را انداخت توی یقه اش. دوچرخه اش را از کف خیابان بلند کرد.سوار شد. رکاب زد و از آنجا دور شد. گنجشکک زیر لباسش بیهوده پرپر می زد.
آن روز سومین روزی بود که جان می داد اما هنوز نتوانسته بود بمیرد. لحظه های احتضار را زجر می کشید و تمامی نداشت انگار. نمی دانست انتهای رنجی که می برد مرگ خواهد بود یا نه. آرزویش بود خلاص شود اما قادر نبود. کابوس واقعه بارها و بارها در ذهنش تکرار می شد. گویی گریزی از این چرخه ی مکرر نداشت. در تعلیق دردناک زمان لحظه ای که بر فراز آنجا می گذشت تداعی شد برایش: عطر گندم های تازه را باز در مشامش حس کرد. بهار بود و سرسبزی مزرعه او را از خود بی خود کرده بود. پنداشته بود بهشت گمشده اش را یافته است. پایین آمده بود. در ارتفاعی اندک. بال زنان از خوشه های نورسیده گندم تازه چیده بود. پس از آن روز وسوسه ی گندم بود که گنجشکک را هر صبحگاه به آنجا کشانده بود. اما سرانجام واقعه رخ داد. سه روز پیش. حین پرواز بر فراز خوشه های عشوه گر در باد: صدای ناهنجاری مغزش را گویی آسیاب کرد و رفت آن روز. مضطرب شده بود اول. نفسش تنگ شده بود و قلبش به تپش افتاده بود. بالهایش سست شده بودند و دیگر نتوانسته بود خودش را در آسمان نگه دارد. سقوط کرده بود لای ساقه های گندم. آسمان در چشم هایش سفید شده بود انگار. گردی مه گون آسمان را آکنده بود. پرنده ای نامانوس و غول آسا غرش کنان گذشته بود همان دم. سایه اش در پی اش مزرعه را جارو می کرد. از آن پس هرچه تقلا می کرد و انتظار می کشید راحت نمی شد. گیج بود ونیمه هشیار. ناگاه حس کرد صدای پایی را که نزدیک می شد. صدا کنارش متوقف شد. سرخی کفش ها و سفیدی جوراب ها به هم می آمیختند در نگاهش انگار. دخترک مادرش را با فریاد صدا زد. جیغ می کشید بیشتر. گنجشکک به خود آمد یک آن: فرصت خوبی است. کاش از رویم رد بشود. کاش جمجمه ام را زیر پاشنه ی کفشش له بکند. کاش زودتر راحتم کند. مادر دخترک دوان دوان آمد پیشش. دخترک گنجشکک را نشانش داد. مادرش گفت مزرعه سم پاشی شده است و نباید به چیزی دست بزند. آنگاه دست دخترک را گرفت و او را به دنبال خود کشید. دخترک دور می شد کم کم. لحظه ای برگشت و به پشت سرش نگاهی کرد. بعد رفته رفته در چشمان بی فروغ گنجشکک محو شد. دخترک رفت ولی گنجشکک را با خودش نبرد. دخترک رفت اما گنجشکک را خلاص نکرد آن سان که خودش می خواست. دخترک او را به حال خودش وانهاد و رفت.
پسرک عاشق پری کوچولوی دریایی شده بود و هر روز تنگ غروب واسه دیدنش به ساحل می رفت. پری کوچولو هم که تنها بود و تنهاییش با اومدن پسرک پر می شد روزا دم غروب می رفت لب ساحل تا پسرک رو ملاقات کنه. یه مدت که گذشت پری کوچولو احساس کرد اوقاتی رو که با پسرک می گذرونه خیلی کمه.اون می خواست پسرک رو همیشه و همه وقت داشته باشه. واسه همین از پسرک خواست که دریایی بشه! پسرک اما شنا بلد نبود و به همین خاطر هم پری کوچولو با زحمت زیاد بهش شنا یاد داد. حالا پسرک می تونست تو دریا هم پیش پری کوچولو باشه. اما قضیه به همین جا ختم نشد. پری کوچولو احساس می کرد پسرک هنوز دریایی نشده! اونوقت برای این که کار درست بشه پوست ماهیای بیچاره رو می کند و تن پسرک می کرد. بعد مجبورش می کرد مثل ماهیا شنا کنه. اما بازفکر می کرد که یه جای کار می لنگه و پسرک اون طور که باید دریایی نشده.پری کوچولو هر راهی رو که به فکرش می رسید رفت وهر کاری هم که از دستش بر می اومد انجام داد تا بلکه بتونه پسرک رو دریایی کنه اما هر چه بیشتر تلاش می کرد کمتر نتیجه می گرفت. خلاصه پسرک هم خسته شده بود از این که همش ادای ماهیا رو دربیاره و هر روز غمگین و غمگین تر می شد. تا این که یه روز که دیگه حسابی کاسه ی صبرش لبریز شده بود ناگهان از آب بیرون جهید و بدون اینکه کسی یادش داده باشه شروع کرد به پرواز کردن مثل یک مرغ دریایی .پسرک توآسمون بی انتها بالا و بالاتر می رفت و پهنه ی دریا زیر پاش کوچک و کوچکتر می شد.اونقدر بالا رفت که دیگه هیچکی اونو ندید.بعد از این اتفاق بود که پری کوچولو هر روز می رفت لب ساحل منتظر می نشست تا بلکه یکی بیادو اونو از تنهایی در بیاره.
حدود یک هفته قبل از رفتنش پرسید از من: " شما تعبیر خواب بلدین؟ " گفتم: " تعبیر خوابای خودمو می دونم. البته هر کسی می تونه زبان خوابای خودشو بفهمه اگه یه کم تامل کنه." و بعد پرسیدم:" خب حالا خواب چیو دیدین؟ " گفت: " خواب کفشو. تو خواب بهم یه جفت کفش دادن." نگفت کی داد. گفتم: " می گن دیدن کفش تو خواب معمولاً نشونه ی غم و غصه هستش." گفت: " اما کفشا سبز بودن. فقط یه کم برام بزرگ بودن! " رنگ سبز را خیلی دوست داشت و یقیناً این رنگ برای او نشانه ی خاصی بود. البته این موضوع ارتباطی به نماد سازی در انتخابات اخیر نداشت. و الآن که فکر میکنم می بینم چه زود آن کفش ها برایش اندازه شدند.