موضوعات عمومی

مرغابی ها به لاک پشت گفتند آبگیر در حال خشک شدن است و ما ناچاریم به جای پرآب تری کوچ کنیم. لاک پشت گفت من نیز همراه شما خواهم بود آنگونه که در روایت ما سه نفر مقرر شده است لیکن در طول پرواز به هیچ روی دهان باز نخواهم کرد. آنگاه شاخه ی شکسته ای را به دهان گرفت و از مرغابیان خواست تا دو سر آن را به منقار گرفته و سفر را آغاز کنند.

                    .          .          .          .          .          .          .          .          .          .                   

 

لاک پشت حریصانه پرواز در فضای بی انتها را تجربه می کرد. محظوظ بود از جریان لذت بخش نسیم – این سیال سبک – بر صورتش. در لاک خود نمی گنجید از شعف. شناور در بی کرانگی آسمان بود و وقعی نمی نهاد به مردمی که با هزاران انگشت او را نشان می دادند به همدیگر. ناگاه دو صدای سهمگین و پیاپی خط حرکت جسمش را در فضا به اعوجاج انداخت. چند لحظه ای را معلق ماند در هوا. وبعد سقوط پر شتابش بود به سوی زمین چونان شهاب سنگ. تکانه ی برخورد با زمین باعث شد که شکستن لاکش را متوجه نشود ... پارس بی وقفه ی سگهای شکاری او را به خود آورد. پیکر بی جان مرغابیان را آویزان از دهان سگها دید. می خواست حرکت کند اما نتوانست. زمین همچون قیر او را بخود گرفته بود. صدای سگها و سوت شکارچیان دورتر و دورتر می شد. هنوز شاخه ی درخت را در دهان داشت. آن را رها کرد و پیکر افلیجش را به زحمت تکانی داد. گویی در سرب حرکت می کرد. هوا رو به تاریکی بود و زوزه ی گرگهای گرسنه از دور شنیده می شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 9:41  توسط سورناسور  |