از غار بیرون آمد. باد ملایمی طره اش را روی چشمانش انداخت. هنوز در خلسه بود. هوا روشن بود اما خورشید از پشت غبار شیمیایی دیده نمی شد. ماسک را روی صورتش کشید. بعد تسمه های روی دوشش را امتحان کرد. طنابها را گرفت و آنها را دور مچش پیچاند. چند قدم جلوتر آمد. چتر پاراگلایدر به دنبالش روی کف غار کشیده شد. به آسمان نگاه کرد. وقت زیادی نداشت. برگشت و چتر را روی زمین باز کرد. طنابها را محکم گرفت. تا بریدگی صخره ی جلوی غار فاصله ی زیادی نبود. بر افقی نامعلوم متمرکز شد. ابتدا آهسته، بعد کم کم سرعتش را بیشتر و بیشتر کرد. چتر پاراگلایدر بالای سرش رسیده بود. پاهایش از زمین کنده شد. شیب تند زیر صخره فاصله اش را با زمین بیشتر کرد. همراه با باد شد و کم کم اوج گرفت. اگر باد همینطور می وزید می توانست به موقع برسد. صدای قطرات پراکنده ی باران شیمیایی بر سطح چتر نگرانش کرد. سعی کرد با سرعت بیشتری پیش برود. بر فراز جنگل سوخته رسیده بود. بازمانده ی پرنده ها یکی یکی به زیر چترش جمع شدند. هراس از باران شیمیایی پروازشان را زیر چتر منظم کرده بود. باران داشت تندتر می شد و دیگر پرنده ی سرگردانی نمانده بود. جنگل را دور زدند و به سمت غار راهی شدند. طنین غرش رعد بود که بدرقه شان می کرد.