با شنیدن صدایش با هیجان به طرفش دوید. مقابل دریچه ی آن چمباتمه زد. و خیره به جریان آن سوی دریچه شد. پسرک مجذوب ماشین لباسشویی بود. اوایل از صدایش می ترسید. روشن که می شد می گریخت به سمت دورترین نقطه ی خانه. و از دور به آن می نگریست. کم کم فاصله اش را کمتر و کمتر کرد. رفته رفته ترسش به حیرت مبدل شد. و حیرتش به شیفتگی. حرکت دوار آب در آن سوی شیشه مسحورش می کرد. هر از چند گاهی جهت دوران معکوس می شد. پسرک محو پیچش رنگین لباس ها بود. در انبوهی از کف صابون. ناگهان سرعت گردش تندتر شد. پسرک نزدیکتر کشیده شد. ماشین روی دور تند افتاد. مارپیچی از رنگ بود که می رفت به عمق. پسرک رفت درون ماشین. در گرداب لباس و کف غوطه ور بود. و لبریز از شعفی مبهم. دور دنیا می چرخید. دنیا دور او می چرخید. همه چیز شسته می شد. همه چیز تازه می شد. همه چیز نو. سرعت چرخش کم شد. پسرک برگشت. ماشین خاموش شد. پسرک پا شد. جست و خیزی کرد. سبک پا و چابک. وجد زیبایی یافته بود.