ظهر تابستان بود. پسرک از خانه بیرون آمد. دم در ایستاد. دخترک در کوچه تنها بود. رکابی قرمزی پوشیده بود. با دامنی سفید و چین دار. موهایش را خرگوشی بسته بودند. با دو کش صورتی. همرنگ کفشهایش. با یک تکه گچ روی زمین خط می کشید. تازه آمده بودند آنجا. خانه شان ته کوچه بن بست بود. بار دوم بود که او را می دید. بچه های محله همه از پسرک بزرگ تر بودند. و او اغلب تنها در کوچه بازی می کرد. می خواست که با دخترک همبازی شود. احساسی متعارض او را باز می داشت. هنوز ورودش را به قلمرو خودش نپذیرفته بود. دفعه ی قبل او را با مادرش دیده بود. مادرش زیبا بود. و جوانتر از مادر خودش. پسرک آمد وسط کوچه. کوچه ساکت بود. صدای اگزوز خراب موتوری در خیابان اصلی فضا را خراشید و رفت. با قدم هایی مردد به طرف دخترک رفت. دخترک نگاهش کرد. نزدیک دخترک ایستاد. دخترک پا شد. بازوی دخترک را گرفت و دهانش را به آن چسباند. دندانهایش را در نرمی گوشتش فرو کرد. بی تصمیمی از قبل. خود انگیخته و با نیرویی متراکم شده از مدتهای مدید. جیغ دخترک با طنین کش داری در سرش پیچید. دستش را ول کرد و دوید همچون باد به سوی خانه. در بسته شده بود. تند و پی در پی به در می کوبید. دیر زمانی گذشت انگار تا مادرش در را باز کرد. با دستانی تا آرنج خیس وآغشته به کف صابون. دامن مادرش را محکم چسبید و بغضش را در آن خالی کرد. مادرش مبهوت از رفتارش. هیجان زیادی را متحمل شده بود. مدتی طول کشید تا آرام شد. نمی توانست از احساس گنگش خلاصی یابد. از مادرش جدا شد. و آرام به سمت دستشویی رفت. سعی می کرد شلوارش کمتر با پاهایش تماس پیدا کند. کفش هایش هم خیس شده بود.