تبليغاتX
سورناسور - پرواز
موضوعات عمومی
parvaz

 بساط صبحانه را از روی میز آشپزخانه جمع کرد. استکانها و ظرفهای کثیف را توی سینک ظرفشویی گذاشت. یک استکان تمیز از توی کابینت درآورد. کتری روی اجاق گاز غل غل می کرد. قوری را از روی آن برداشت و استکان را پر کرد. آن را روی میز گذاشت و روی صندلی نشست. چشمش به خرده نانهای روی میز افتاد. دوباره بلند شد و به دنبال دستمال سفره کشوهای کابینت را جستجو کرد. ناگهان آن را آویخته بر دستگیره ی پنجره ی آشپزخانه یافت. دستمال را برداشت. پنجره را هم باز کرد. نسیم مطبوعی صورتش را نوازش کرد. سرش را از پنجره بیرون آورد. چشمانش را بست و ریه هایش را از هوای تازه ی صبحگاهی پر کرد. به آسمان نگاه کرد. دلش می خواست از آبی آن بخورد. چند لکه ی ابر سفید پس زمینه ی کبوترهایی شده بود که به خالهای متحرکی می ماندند. نگاهش کبوترها را دنبال کرد. یکی از آنها جدای از بقیه پرواز می کرد. در ارتفاعی بالاتر. رها از همه چیز فقط پرواز می کرد. آرزو کرد برای یک لحظه هم که شده کبوتر باشد. از پنجره پرید و تا آنجا که می توانست اوج گرفت. به کبوترها نزدیک شده بود. به سختی خودش را به ارتفاع کبوتر تنها رساند. کبوتر پروازش  را با او هم آهنگ کرد. بال در بال هم در آسمان شنا می کردند. آسمان را می بلعیدند. زمان را پشت سر گذاشته بودند. گویی لحظاتشان تناهی نداشت. کم کم داشت خسته می شد. جسمش ظرفیت تداوم پرواز را نداشت. باید بر می گشت. از کبوتر خواست که با هم برگردند.

                    .                    .                    .                    .                    .                                 

هنوز دستمال سفره توی دستش بود. در عین خستگی احساس سبکی می کرد. بی قیدانه روی صندلی ولو شد. استکان چای را لمس کرد. خیلی سرد نشده بود. آن را برداشت. هنوز از آن نخورده بود که صدای بال زدن کبوتری که از پنجره به آشپزخانه آمده بود توجه اش را جلب کرد. کبوتر روی میز فرود آمد. استکان چای را روی میز گذاشت و به کبوتر نگاه کرد که داشت خرده نانها را از روی میز برمی چید. 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 10:4  توسط سورناسور  |