زن سبزی ها را با پشت کارد مرتب کرد. با برش های متوالی آنها را خرد می کرد. دیگ روی اجاق گاز می جوشید. بنشن ها در دیگ می چرخیدند. به دیگ نگاهی کرد. کارد را روی تخته گذاشت.جعبه ی رشته ها را از توی کابینت برداشت. آن را توی دیگ خالی کرد. دیگ لحظه ای فروکش کرد. باز به غل غل افتاد. رشته ها بی تاب بودند. زن کارد را برداشت. بقیه ی سبزی ها را خرد کرد. دیگ سرریز شد. شعله جز جز می کرد. زن دستش را روی تخته گذاشت. چشمانش را بست. نفسش را حبس کرد. دسته ی چاقو را فشرد. و سر انگشتانش را زیر تیغه ی آن قط زد. چشم هایش را باز کرد. خیلی درد نداشت. تخته را برداشت. سبزی ها را توی دیگ سر داد. تکه انگشتانش را هم. در دیگ را کج گذاشت. دستش می لرزید. داشت ضعف می کرد. قطره های خون روی پایش می چکید. چادرش را سر کرد. و سراسیمه زد بیرون. پشت در زانوانش سست شد. چشم هایش سیاهی رفت. به دیوار تکیه زد یک لحظه. و بعد کف کوچه غش کرد.